یاد گرفتم

حوا گفت:یک من وسط این زندگی گم شده است...گفتم:یک تو،شاید برای عمری برایم کافی باشد...

میگویند تئاتری جدید روی صحنه ی وحشتناک تئاتر در حال اجراست...گفت:چرا وحشتناک...گفت وحشتناک ترین و لذت بخش ترین نمایش را هرشب روبه روی چشم هایم میبینم...گفت:کدام نمایش،چه نمایشیست که همه شب اجرا میشود و همه شب به دیدنش میروی...گفت:نمایشی همیشگی تر از خاطراتش نمیابم

من بعد از او هیچکس بجز او را ندیدم...من بعد از او دیگر چایی هایم را شیرین نکردم...بعد از رفتنش تلخی قهوه ها پایان یافت...بعد از رفتنش تازه ترین کافه ها هم نشانه از او داشتند...یک شهر بوی عشقش را در آغوش گرفته...من بعد از رفتنش خودم را هم ندیدم چون به هیچ آینه دیگری جز چشمانش اعتماد ندارم...

بلیط هارا در جیب گذاشت و گفت:فکر کنم این نمایش برایت تکراری باشد!

پ.ن:ثبت کنید بر عاشقانه های ستاره و ماه عاشقانه هایتان را

پ.ن:اگه شما،شما بودید...رو این عکس چی مینوشتین


خیلی قشنگ بود :)

می‌فرستم برات :))
وی ذوق زده میشود^~^

ممنونم حوای عزیزم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
خاطره ها گریه سازند
من دختری از جنس باد میدوم
مابین ثانیه ها و دقیقه ها
لبخند را رها نمیکنم
چون زندگیم را می سازد...
اما میسازم
فردایم را از جنس شادی
بهتر از قبل
زیبا تر از قبل...
Designed By Erfan Powered by Bayan