قالب رضا

مودِ امشو

مودامشب شما چجوریه؟


نفری یه آهنگ خوب معرفی کنین


و بگید اگه دست خودتون بود،روی سنگ قبرتون چی مینوشتین

یکم بخندیم😂😂

خانه تان شناور است یا خیر؟

گفت خانه ها در آنجا بر هوا معلق اند

گفتم مگر کجاست؟

گفت خانه ای که معلق باشد تهیست

گفتم خانه ی تو چه؟

گفت بیا و پر کن خانه ی تهی قلبم را،آنچه مرا بزرگ میدارد تویی!


پ.ن:به واسطه یه دوست خوب میدونم امروز شمال حسابی بارونی بوده،روز بارونیتون خوش تموم شده باشه شمالیاااا:)

خوشش

میبینم که امتحانات تموم شده همه کام بک زدن:)

مود امشب

امشب یجوریه

یجوری که نمیدونم چجوری:/


عکسنوشت:قربونش بشم که میدونه چی برام بفرستهههههههه...صبا جونم😘😘😘

بمیرم:(

بمیرم برا دلت هانا😔


"اشاره به سریال 13 دلیل برای اینکه"


هرچی به برایس فحش بدم کمه

هر چییییییی

لجنزار!

لجنزار آدمایی که از زندگیتون بیرون کردید چیزایی به شما یاد دادن که اومدنشون بهتون یاد نداده بود:)

میز نوشت شاید

دقت کنید یچیزی رو میز نوشته شده

گاهی عشق هم پایان ندارد

تنها شده بود،یک حرف کافی بود تا او را تا مغز استخوانش به درد بیاورد و قلبش را چنان مچاله کند که هیچ چینی بند زنی قابلیت به هم بند زدن تکه های دلش را نداشته باشد،او می گفت:من تنها میان  هفتاد و دو عالمم! و تمام همان هفتاد و دو عالم میخندیدند به تک تک واژه هایی که به زبان می آورد و هیچ یک نمیفهمیدند،با خود می گفت:اگر آن گندم گون زیبایم کنارم بود...چه ها که نمیکردم...چه ها که نمی کردیم...گفته بود و گریسته بود،آنقدر گریه کرده بود که سِیلی از سرخیِ آبی گونِ اشک هایش یک خانه را ویران کرده بود،خانه ی دلش را! همان خانه که سندش به نام گندم گونِ زیبایش زده شده بود...دلتنگ آن لحظاتی شده بود که بی عقلی خود را به رخش کشیده بود تا لحظه ای خنده ی هرچند از روی تمسخرش را ببیند و ته دلش عاشقانه قربان صدقه ی آبی بی نهایت چشم هایش برود و خانه ای میان خانه های چهارخانه ی پیراهنش بسازد...روی ایوان خانه بنشیند و موهایش را شانه بزند و پاهایش را بیاویزد از ارتفاع چشم های معشوقه اش،اما نیفتد!که اگر بیفتد...اگر از چشمش بیفتد...وای بر حال او،وای بر حال ما،وای بر حال خدا که بنده ای را از دست می دهد فقط به یک دلیل که:

گاهی عشق هم پایان ندارد 

I'm really happyyyyyy

بعد از دو سه ماه به معنای واقعییییی احساس خوشبختی و شادی کردمممم

با دوستای تئاتریم و استادم رفتیم بیرون

بی اندازه خوش گذشت

اولش رفتیم یه جایی شبیه کافه که رفیق استادمون بود و نفری یه گچ گرفتیم دستمون همه جا یادگاری نوشتیم😍تولد یکی از بچه ها بود کیک سفارش دادیم و جریانات تولد که پسرای جمع کلی رقصیدن😂😂بعدش استاد ما دخترارو سوار ماشین کرد رفتیم کلی تو شهر گشتیم اونم با صدای اهنگ بلنننندددد باورتون نمیشه اگه بگم هفت تا دختر به زور جا شده بودیم تو ماشین استاد😂تو پمپ بنزین که پیاده شدیم طرف چشاش گرد شده بود😂بعدم رفته بود از استاد پرسیده بود:خدایی چجور اینهمه رو تو ماشین جا کردی😂😂😂

خیلی خوش گذشت

خیلیییی

خدایا شکرت بخاطر حالی که الان دارم:)

دوست دارم خدا💜💜💛💛

۱ ۲ ۳ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰
درباره من
خاطره ها گریه سازند
من دختری از جنس باد میدوم
مابین ثانیه ها و دقیقه ها
لبخند را رها نمیکنم
چون زندگیم را می سازد...
اما میسازم
فردایم را از جنس شادی
بهتر از قبل
زیبا تر از قبل...
Designed By Erfan Powered by Bayan