قالب رضا

یه سلام پر انرژی به وقت 25 مرداد

سلاااام 

روزتون خوش و پر انرژی😃

این روزا تو فضای مجازی یه سری موزیکای 8D پخش شده که خیلی باحالن،من یکی که حس میکنم خواننده داره رو مغزم راه میره هر از گاهی یه لگدی هم میپرونه؛-)الان که دارم یکیشو گوش میدم خواننده هی ازینور مغزم میره اونور مغزم اصن یه حالت داغانی;)

من این یه هفته رو کلا سلماس بودم(یه شهر اطراف ارومیه) خونه ی داییم و کلیییی خوش گذشت...خیلی زیاااد...روزا که کلا بیرون بودیم و شبا تا ساعت سه چهار صبح بیدار میموندیم و از شدت خنده دل درد میگرفتیم😂

دیروز صبح از سلماس برگشتم که به سمینار بازیگری استاد(😒) برسم و با کلی چاپلوسی اوکی رو ازش گرفتم که هفته ی بعد هم برم شمال😁خودشم نه با خانواده؛) با دوستای کانون پرورش فکری میریم اردو😎به قول خواهرم

-اردو های قبل از شما سو تفاهم بود!

حالا خوبی بدی دیدید از اینجانب عفو بفرمایید😅یهو دیدی اتوبوس رف ته دره😓

دیروز از سلماس با یه اتوبوس برگشتم که جز من و یه نفر دیگه همه مرد بودن😓ترسیده بودم وجدانا،همشونم عصبانی بودن😑رسیدم ارومیه!دو سه ساعت بعدش باید میرفتم پیش استاد ش.ل که راضیش کنم و سمینار رو هم برم،بعد سمینار دعوای شدیدی با داداشم کردم که تا دیر وقت شدیدا اعصابم خورد بود!و دقیقا بخاطر این جناب نشد کلاس زبان برم و لیست غیبتام پر شد،و این یعنی باید یه کاری کنم که برام کلاس جبرانی بزارن و غیبت اضافی نخورم!

به هر حال خوب بود،بد نبود

پ.ن:ببخشید من دیروز خیلی سرم شلوغ بود و امروز هم:(فقط میتونم وباتونو سین کنم و فقط اونایی که مطالبشون عکس داشت نطر گذاشتم:( سرم خلوت شه قول میدم بخونمتون:)


اهنگ دیشبی

اهنگ دیشبی شاد بود یادته؟!

الان قابلیت گریه باهاشو دارم

دلم

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه

با

من

مردم شهر بشناسید مرا!

مرد این شهر من را نمیشناسند،آن ها فقط من را روی صحنه تئاتر دیده اند،وقتی در نقش دخترکی عاشق و دلخوش بازی میکردم،مردم این شهر من را نمیشناسند،مردم این شهر زندگی ام را نمیدانند،مردم این شهر

طعم تلخ جدایی را نچشیده اند تا دلیل فریاد هایم را بدانند

میگویم:خدایا،دوست داشتن قشنگ است اما نه وقتی که میدانی رفتنی در کار است!

خدا در گوشم زمزمه کرد:زندگی کردن را دوست داری؟

گفتم:نه!

گفت:مرگ را چی؟

مکث کردم،بالا پایین پریدن هیتلر درونیم را روی قلبم حس کردم،آرام تر بود،انگار که اصلا در پاسخش مردد نباشد،نباشم!

لب گزیدم و جواب خدا را دادم:

مرگ را همیشه دوست داشته ام...

خدا زمزمه کرد!ارام خواند،بیکلام قشنگی میان کلماتش جاری شد

-مرگ را دوست داری...هنوز...نرسیده ای به مرگ...اما هنوز هم...دوستش...داری!

باران بارید،بارید و بارید دستم را از پنجره بیرون گرفتم،قطره قطره دستم را نوازش کرد...اما...چشمان...من...امروز...نباریدند...توان باریدن ندارند!

چون

امیدوار

به

بازگشت

هستند!


انتظار

شیرینی

است

نقطه!نه سر خط

اه اه

استاد ش.ل

خطاب به تو میگمممم


اگه قبول نکنی خیلی بیشعوریییی😒😒😒

میشه دعا کنید؟

میشه دعا کنید استادم قبول کنه در خواستمو:(

میشه؟!

لطفااا

اگه همه کارا خوب پیش برن تا اخر عمر دعا گو تون میشم

😁😁😁


😂😂😂😂😂😂

دو کلام حرف از دلتنگی

تو این پست برای کسی که دلتنگشید یه نامه کوتاه بنویسید و آخر کامنت یه اسم مستعار براش انتخاب کنید

مثلا:برای ف.ق

:)

سکوت را خدا قرن هاست آفریده!

گاهی چشم میبندم و لبخند میزنم و سکوت میکنم:)من کور نیستم که نبینم،عاشقانه هایت با دیگران را...من ناشنوا نیستم که آوازه ی عشقتان را از خشت به خشت دیوار های کوچه های بن بست که باران بوسه بر گونه هایتان باراندند نشنوم...شاخه گل رز سرخی که از دستانت ربودم تا لمس دستانت را روی خار هایش حس کنم،فراموش نمیکنم،جوری شاخه گل را در دستانم فشرده بودم،جوری خارهای گل سرخت زخمی ام کرده بودند... که سرخی خون جاری از دستانم رنگ آلود تر از گلبرگ های گل سرخت بود...

غمگینم چون بعد از 3 ماه و 12 روز،به ازای هر تار موی سفیدی که میان خاکستر آباد موهایم میدیدم،گلبرگی از گل فرو می افتاد...لب هایم خشک شده اند بس که تکرار کرده ام:

گر دلبرت باشم دیو شدن را بلدی؟!



پ.ن:از من پرسیدند،چرا رز سفید را دوست نداری؟!

جواب دادم:بس که خون گریه کرده،سرخی لبهایش فرو ریخته اند...

بهترین جمله ای که شنیدید چی بوده؟

پرسیدم ازش:

_بهترین جمله ای که از کسی شنیدی چی بوده؟!

فکر کرد فکر کرد فکر کرد...

گفت:

 سکوتش که سرشار از جملات ناب از جنس "دوستت دارم" بود...



پ.ن:من از شما میپرسم،بهترین جمله ای که از کسی شنیدید چی بوده؟!

درباره من
خاطره ها گریه سازند
من دختری از جنس باد میدوم
مابین ثانیه ها و دقیقه ها
لبخند را رها نمیکنم
چون زندگیم را می سازد...
اما میسازم
فردایم را از جنس شادی
بهتر از قبل
زیبا تر از قبل...
Designed By Erfan Powered by Bayan