قالب رضا

چشم دلت را باز کن.خدا اینجاست

اینکه کنارم حست کنم یا نکنم چه فرقی دارد برای منی که عمیقا میدانم فکرت،ذهنت،حتی آن قهوه ای قهوه آلود چشمانت مرا از خیال میگذرانند و لحظه لحظه عمیقا مرا حس میکنند.

میشنوند.

میبینند.

من میخواستم فریاد بزنم تا تمام دنیا بدانند خدا دوستم ندارد!اما تو همچنان به عمق اقیانوس آرام به خودت ایمان داشتی،به من ایمان داشتی،من میخواستم رها کنم خودم را از ارتفاع مرتفعی که هر روز غروب را از آنجا نظاره گر بودم،چون فکر میکردم همانطور که صدای افتادنم بلند خواهد بود،از بلندی چشمانت افتاده ام.زمزمه هایم گوش تمام شهر را کر کرده اند،زمزمه ی خنده هایم که فقط نمایشی برای نمایش سازی در گوشه ی این شهر بود،من میخواستم رقاصه را بگریانم بدون اینکه بدانم تو چشم دوخته ای به منی که رقاصه نبودم،پشت سرم ایستاده ای و گرمای دستانت خنده ی بلندی را تحویل بینندگان این من کرد.من میخواستم بگویم خدا نیستی ، اما بودی،تو خدا تر از هر معبود دیگری بودی

من میخواهم بگویم خدا هست،چشم دلت را باز کن،خدا اینجاست

:)))چه خوب نوشتیی
قربونت 
خوب خوندی:*
چهارشنبه ۲ آبان ۹۷ , ۱۲:۰۱ وحیده پوربافرانی
خیلی هم عالی 🌹🙏
خیلی هم ممنووون
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
خاطره ها گریه سازند
من دختری از جنس باد میدوم
مابین ثانیه ها و دقیقه ها
لبخند را رها نمیکنم
چون زندگیم را می سازد...
اما میسازم
فردایم را از جنس شادی
بهتر از قبل
زیبا تر از قبل...
Designed By Erfan Powered by Bayan