یادش بخیر بادا!

یادش بخیر...یادش بخیر اون سادگیا...اون دلایی که بدون غم و غصه بودن...یاد اون خنده های عمیق و از ته دل بخیر...یاد اون روزایی که ده بیست نفری میفتادیم به جون کوچه ها...با صمیمیت تمام...میدویدیم و جیغ و داد و صدای خنده هامون تا سر خیابون میرفت و صدای تک تک همسایه ها رو در میاورد...یاد اون عاشقانه های قدیمی بخیر...ساده...بی ریا... یاد اون اون نامه هایی که با استرس تمام مینوشتیم و زیر بالشتمون قایم میکردیم که مبادا کسی پیداش کنه...یاد اون روزا بخیر که خالم دستمو میگرفت و میبردتم بین باغا میگردوند و تهش اون نامه ای که شبونه با هزار استرس نوشته بود میرسوند دست معشوقه ش...یاد گل هایی که حیا اجازه نمیداد ازش بگیره و اگرم میگرفت سریع گم و گورش میکرد...یادش بخیر

یاد اون روزا که شاملو برای آیدا مینوشت و گوشه کنار کتابامون پر بود از شاملو نوشت...میگفتن شاملو آیدا رو فقط دوست نداره...آیدا رو میپرسته...یاد اون تقلیدا بخیر که رو کاغذ مینوشتیم "تویی آن خدای کوچک من" مینداختیم وسط کوچه تا کسی که باید،پیداش کنه و بخونه...

یادش بخیر...قدیما آینه ها فقط هرچی میدیدن نشون میدادن...حالا حتی آینه هام اون چیری که هستیم رو نشون نمیدن...شایدم اونا کارشون درسته...این ماییم که از خود بی خود شدیم...

یادش بخیر...اون عاشق سه تار به دست میومد تو کوچه پس کوچه های خونه ی مادر بزرگ میخوند و تار میزد و مادر بزرگ دست نوه ها رو میگرفت و میبرد جلو در تا یاد بگیرن عاشق شدنو...عاشق شدنو ببینن...بشنون...حس کنن

یاد اون دور هم بودنا تو اون خونه ی کاهگلی قدیمی بخیر...بی ادعا روی فرش دستبافت با گلای قرمز مادر بزرگ مینشستیم...میگفتیم...می خندیدیم

خدایا...چه زود کذشت تمام اون روزایی که نباید میگذشت


کاش بمیرم و دوباره متولد شوم تا بتوانم باری دیگر جهانی ساده و بی ریا ببینم...

واقعا یاد قدیما بخیر. چه زود بزرگ شدیم. :(
خیلی زود
گاهی خیلی زود دیر میشه...
خیلی
یادش بخیر 
یاد مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها بخیر
یاد معصومیت بخیر
یادش بخیر ...
یادش بخیر
یادش بخیر قدیما
یادش بخیر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
خاطره ها گریه سازند
من دختری از جنس باد میدوم
مابین ثانیه ها و دقیقه ها
لبخند را رها نمیکنم
چون زندگیم را می سازد...
اما میسازم
فردایم را از جنس شادی
بهتر از قبل
زیبا تر از قبل...
Designed By Erfan Powered by Bayan